Advanced Search
Below are feed entries shared by user.

Other source:
معلم فراري
ياد مردان مرد روزگار
Jan 28, 2012, 10:54 am
جمعه امدنت بهانست اگر ادمم شوییم سه شنبه هم میایی

Jan 23, 2012, 4:54 pm

اگر که شوکت این باغ، به چشم تنگ تو خار است
به گوش خود بسپار این فقط شروع بهار است
به تیغ و دشنه تن ما نکرده پشت به میدان
و نیز جای سر ما، نه شانه‌ که سرِ دار است
از آن گلی که شکستید هزار غنچه بروید
مباش در پی شاهد، فزون ز حد شمار است

به شهریاری شهر شرف رسیده هرآنکس
که مرگ در نظرش جز میان معرکه عار است

هلا سیوف برهنه، شما و سینه چاکم
که بی‌قراری ایل از صدای پای سوار است

شکستن گل اگرچه نشانده غم به دل باغ
به جاده لاله نشاندن به پیشوازی یار است

Jan 23, 2012, 12:04 pm
مروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی...

Jan 20, 2012, 8:47 pm
یادآوری آرمانها ، از  بیراهه روی بازمان می دارد . ارد بزرگ



ارمان ما چیه؟

پول!خونه بزرگ!مقام بالا مرتبه!شهرت!.... پس خدا چی؟بهشتش؟ایند قدر سروقت ارمان بیهوده رفتیم که گمشدیم ارمان اصلیمون چی بود؟فرع رو گذاشتیم جای اصل هدف ما سعادت بود امتحان تو این دنیا استفاده از نعمت خدا هدف و ارمانمون گم کردیم میون هزاران هدف

صد هزاران دام و دانه است ای خدا          ما چون مرغان حریصی بی نوا

مولانا  

تا کی بگیم مشکل از اینه که زمینه سازی نمیشه؟

بگیم امکانات نیست؟

بگیم وقت نداریم؟

برا خداهم بهونه می تونی بیاری؟

بشینیم ببینیم با خدای خودمون چند چندیم اگه عقبیم بشتابیم که کسی نمیدونه وقت بازی کی تمومه

اره

مشکل از خودماست تا ماحرکت نکنیم هیچ کس نمیتونه کاره کنه....

Jan 19, 2012, 3:35 pm
این مردم بر امامان قبلی میگرین چون اونا رو می تونن هرجور که می خوان وصف کنن

اما از  امام زمان باید فرمان ببرند. پس یادش نمی کنن

کوفیان این چنیین کربلار را رقم زدنند

Aug 1, 2011, 7:32 pm

 

خداميدونه ميون اتيش داستان مي نويسه يا خا طره شايدم وصيت اما خوشا به حالش


Aug 1, 2011, 7:29 pm
دوباره اومديم حركت كنيم به كربلا

Mar 23, 2011, 10:03 am
سلام

موتور جست و جوی ارزشی یاب هم راه افتاد:

ser.pelakweb.ir

Mar 22, 2010, 4:40 pm

چفيه   يعني   در  ولايت  حل شدن
نقشه   روبه   دلان   مختل   شدن

چفيه اي از چفيه ها جامانده  است
روي   دوش شير تنها   مانده است

چفيه ها   را   پر   کنيد   از   اعتبار  
پر  کنيد  از  عشق   رهبر  کوله بار

کوکه بار   بي   محبت   بار   نيست
چفيه   تنها  خم    اسرار    نيست

چفيه   يعني   کنج   سنگر سوختن
در   خط   زيباي    رهبر     سوختن

چفيه   يعني   عصر   زيباي   علي   
بوسه     باران   کردن   پاي    علي

چفيه  ها   بايد   ولايت جو   شوند   
وقت شب سجاده اي خوشبو شوند

بي علي   رويان   اسير     ماتمند

بي    ولايت   زادگان   محو     غمند

=------------------=

اهالی سینما  اصلاح الگوی مصرف را که در کاهش ارزش ها یافتند  آرزومندیم خداوند متعال به اهالی صدا و سیما حکمتی عطا فرماید تا همت خود را در نابودی ارزش ها به کار نبندند...

Mar 8, 2010, 6:20 pm

می رود سوار موتور حاج همت می شود که مرا اسیرخودش کند، که مرا بفرستد به روزهای اول زندگی اش، درسال 1355، درکوچه پس کوچه های رفسنجان تا صدای نوزادی را بشنوم که پدر و مادرش، سیدجلال میر افضلی و بی بی فاطمه، هردوسید، کنارگوشش اذان بخوانند و به اسم صداش کنند: حمیدرضا و به شناسنامه غلامرضا بشناسندش.

   باید بروم بایستم کنارش تا بزرگ شدنش را ببینم ومرد شدنش را و درس خواندنش را. خودش می گفته معلمم و من به پرس وجو می فهمم که فوق دیپلم مکانیک بوده.

   از انبوه مه خاطراتش صورتی را می بینم شبیه او، برادرش، سیدرضا، که تیرهای سوزان روزهای انقلاب به اوج می بردش و آسید حمید را هم به اوج می خواند. آنقدر لباسش کهنه شده بود که جا برای وصله کردن نداشت اما اصرارداشت طوری وصله شود که مشخص نباشد. بازهمان لباس را پوشید مثل همیشه تمییز، مرتب، موهای شانه زده و بوی عطر می داد.

از هرکی می پرسم می گوید حمید رفته، رفته پا به پای بقیه، به جنگ، با پای برهنه. هیچ کس او را با کفش ندیده. گوش گوشک صداش می زدند سید پابرهنه

 می گه این سرزمین، این خاک قداست داره، خون شهید ریخته شده....حتی آن روز، 22اسفند62، درجزیره مجنون که سوار موتور حاج همت می شود و هردو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل، پاهای سید، برهنه بود.

کفش نوشت:

1- شاید اگه کمی به جای حاج همت از سید حمید میرافضلی که همراه هم شهید شدند گفته شده بود.خیلی ها این روزا راه و از چاه میشناختند...

2- خدا لعنت کنه کسانی رو که نگذاشتند راه شهدا بمونه و فقط عده ای رو کلیشه کردند...

3- با حمایت گروه vahhabiat.net به زودی اسباب کشی درست و حسابی داریم!

همین

روایت‌ِ خاکی؛ روایتِ پابرهنه در ادامه مطلب

تمام...