بسم الله الرحمن الرحیم
ولایتپذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.
ما وبلاگنویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود میدانیم تجدید بیعت خود با ولیفقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایتها و همراهیهای ما با گروهها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزشهای الهی و اسلامیگام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبستهایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست میکنیم.
ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامیو تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین میخواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرفهای حاشیهای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.
تعز من تشاء و تذل من تشاء
بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی.
فعلا که ورد پرس فیل تر است
و ما را بر آینده حسابی نیست که فیل تر نشود
و شاعر می فرماید: فیل را تر نکنیم!
لذا علی الحساب
موجی را این جا برده ایم: http://www.mojee.bahereh.com
فرمانده گروهان بود، به او گفته بودم كاري را انجام دهد، اما او دير انجام داد، جريمه اش كردم ،تنبيش كردم،گفتم «آقاي حبيبي خط نرود» خيلي برايش سخت بود،خيلي سنگين بود، با آن قامت رشيد، چشمان سبزش را به من دوخت و گفت: «آقا!* اِي يَه جريمَه نَه تِنا مَكن!» به او گفتم : «نه! كار را انجام ندادهاي ، قراري از رفتن خط نيست، عزيز بايد برود به جاي تو!»، عزيز معاونش بود.
گريه كرد! حسابي گريه كرد! رفت در آن خانههاي اروند كه دست ما بود نشست، سير گريه كرد، واسطه قرار داد، خودش آمد ديد فايده ندارد، عزيز را فرستاد ديد فايده ندارد، من همچنان اصرار بر تنبيه شدن او داشتم، به خاطر اين انجام ندادن آن كاري را كه گفته بودم، جانشين گردان آقاي علي سواريان را فرستاد، بازهم مقاومت كردم…ولي گفتند خيلي بي تابي ميكند و ناراحت است.. گفتم عيبي ندارد اين دفعه را گذشت ميكنم … سوار جيپ 106 شد و رفت….
پانزده دقيقه بعد من به دنبال آنها راه افتادم
روز بيست و هفتم بهمن سال شصت و چهار پاتك عراق بسيار سنگين بود، منطقه اي كه بايد عبور مي كرديم در ديد تانك هاي عراق بود كه به شدت آن جا را مي زدند به راننده گفتم به سرعت از اين قسمت عبور كن … وقتي رسيديم آن طرف ديدم تانك ها شديد مي زنند، خاكريز هم كوتاه است، يك ماشين هم آتش گرفته بود، رفتم سراغ بچه ها ، عبدالرضا بصيري را ديدم، صدايش كردم، هيچ متوجه نمي شد، دو باره صدايش كردم ، … رفتم كنار گوشش بلند گفتم : «عبدالرضا!» ،از گوش هايش خون بيرون آمده بود، برگشت و نگاهم كرد، هنوز هم تانك هاي عراق در چشمانش بودند و صداي آر پي جي در گوشش، گفتمش: «حبيبي كجاست؟» جيپش را نشانم داد، عبدالرضا و برادرش چند روز بعد به شهادت رسيدند…
يك گلولهي تانك به جيپ خورده بود، و جيپ آتش گرفته بود، يك جنازه هم عقب جيپ بود كه داشت مي سوخت…
--------------------
…او را تنبيه كرده بودم كه خط نرود ، هنوز چند روز به عمليات مانده بود، براي تنظيم زمان كارها دائم از بچه ها ساعت مي پرسيدم، ساعتش را از دستش باز كرد و به من داد، من گفتم نيازي نيست ، هرموقع پرسيدم ، ساعت را به من بگوييد، گفت: «آقا! اين را داشته باش! … نه! من نياز ندارم ديگر، ساعت را به شما مي دهم كه كارها به موقع انجام بگيرد» ساعتش را گرفتم، ساعتش روي دستم ماند…
* * *
ساعتش روي دستم مانده بود و وقتي داشتم روي جسم آتش گرفته اش خاك مي ريختم تا خاموش شود ، چشمم به ساعتش افتاد! …
از عمليات كه برگشتم پيش خانواده اش رفتم، ساعت را از دستم در آوردم و تقديم كردم، گفتند اگر ساعت را او به شما داده است، بماند پيش خودتان!
ساعتش همچنان پيش من است!
روحش شاد و یادش گرامی باد...
خاطره ای از برادر س.م موسوی.
هی! (یادی از شهید احمد نونچی)
ساجد (یادی از شهید عبدالحسین ساجدی فر)
بار اولی که نوبت به پخش فیلم سینمایی برای دبیرستان دخترانه سمیه رسیده بود، دستور داد مقدمات کار را فراهم کنم. ناچار نزد مسئولان انجمن اسلامی دبیرستان که دو خواهر دانش آموز بودند رفته و با سوالات متعدد آنها رو به رو شدم. ولی از شدت شرم نمی توانستم سر بلند کنم و به آنها جواب بدهم. فقط توانستم بگویم ساعت سه بعد از ظهر برای نمایش فیلم خواهیم آمد. دبیرستان آن طرف میدان و دفتر واحد فرهنگی این طرف بود. با چند بار رفت و آمد، پروژکتور، آمپلی فایر، باندهای بزرگ و سایر وسایل را به دبیرستان رساندیم. تقریبا همه چیز مرتب بود که جمور به خواهران انجمن اعلام کرد، مسئولیت حفظ نظم سالن و انتقال دانش آموزان به عهده خود آن ها است و ما دخالتی در اینگونه امور نخواهیم کرد. دانش آموزان که در حیاط مدرسه به صف و مرتب و ساکت ایستاده بدند، آرام آرام به درون راهرو آمدند و پشت در سالن تجمع کردند. جمور به من گفت: بپر برو تو حیاط، اون چکش رو وردار بیار پرده نمایش رو محکم کنم!

به سرعت به داخل حیاط رفتم و چکش را برداشتم و خودم را آهسته از تونل وحشت دختران به وسطهای راهرو کشاندم. ناگهان مسیر بند آمد و راه بسته شد. نه راه پس بود و نه راه پیش. با حرکت مواج دختران به این سو و آن سو رانده می شدم . به کنج دیواری خزیدم. حال زاری پیدا کرده بودم. هرکس چیزی می گفت. پشت به آن ها کرده، از شدت شرم در حال مرگ بودم. چکش به دست می لرزیدم. گوشه ای کز کرده بودم، گوش هایم انگار روی شانه ام افتاده بودند! اگار هوا برای تنفس کم بود. عبور از این بحران، کلی طول کشید، بالاخره چکش را به زمین انداختم و از مهلکه گریختم و به ساختمان سپاه پناه بردم.... دقایقی بعد جمور وارد شد، پشت دوستانم پنهان شدم، فریاد می زد و خط و نشان می کشید و می گفت: چه طور توی اون شرایط منو تنها گذاشتی؟ می دونی تنهایی وسط اون همه دختر، چند مرتبه فاصله بین پروژکتور و پرده نمایش رو رفتم و اومدم؟ یه بلایی سرت بیارم کیف کنی!
روز بعد مرا به دفتر کارش احضار کرد و گفت: تو از امروز مسئول تبلیغات دبیرستان دخترونه هستی. هفته ای دو سه بار به اونجا سر می زنی. تامین نیازهای تبلیغی و فرهنگی اونجا از کتاب و پوستر گرفته تا مجله و تراکت و بروشور با توست. بعد قسم خورد و تاکید کرد اگه کوتاهی کنم زمینه ی اخراجم را از سپاه به دلیل بی عرضه گی فراهم می کند. چند روز بعد بسته ای کتاب و مجله به دبیرستان بردم. حاضر بودم به جهنم بروم اما پا به این محیط جذاب و خطر آفرین نگذارم!
صص۲۲-۲۳: گلزار راغب، کیانوش، شنام؛ خاطرات کیانوش گلزار راغب، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر،1389.
- قبلا که مثل یک کتاب بوده . . .
- یعنی میگی الان شده یک کتابخونه دیگه؟!
چرا همه اش بايد خوني ريخته شود و سطل آشغالي آتش بگيرد و خياباني مسدود شود تا شعار محكوميت و دادگاهي شدن سران فتنه را سر بدهيم...
پيشاپيش خودمان به خيابان بريزيم و انتهاي سران فتنه را به آسمان بلند كنيم تا فيها خالدون ايشان بر همه معلوم شود....
هنوز جنگ بین عمرانی و فرهنگی تمام نشده است ، آفتابهها جیره بندی شده است و هیچ کس حق سکوت ندارد. جز تعدادی از دانشجویان که اصلا جهادی نیامدهاند و اینها هیج ربطی به صبحتهای راننده نداشت که از وحدت صحبت میکرد. گرچه پایانهی مسافربری بندر شلوغ بود ولی هیچ کدام از آن شلوغیها با قلعهگنج سری نداشت و به طریق اولی چهلمنی هم در کناری افتاده بود. حاج قاسم راه خود را ادامه داده بود و به مقصد رسیده بود و ما در راه ماندهگانیم که آدرس قلعه گنج را از آن شوفر که برای تهران مسافر جمع میکرد میپرسیم... .
حالا یک روز از آن موقع گذشته است، از خداداد و متین دوحنجره و آقا وحید، از آن همسفری که پنج ماه بود تریاک نمیکشید و از سیگار کشیدن خود لذت نمیبرد و این قلم چه حرفهای نگفته دارد. گاهی هم که لب به نوشتن بر روی کاغذ میگذارد بوق طویل سانسوری که از صورهای همانها که جهادی نیامدهاند دمیده میشود. در حالیکه قرار است آنان ساکت بمانند... .
هنوز هم این سوال حل نشده است، گرچه به مقصد رسیدهایم و او پول خود را گرفته است: که چرا زنگ اِن هفتادِ خداداد هر بار یک رنگ داشت،انگار لطیفهی ماهی صفت داشت واقع میشد همان لطیفهای که مانع تلاوت قرآن شد، بیچاره متولی عبدالعال که صدایش در دبلیوسیصدوپنجاه آی طنین انداز شده بود. و این تلویزیون اتوبوس شیراز-بندر بود که پیروز شد، گرچه با تاخیر دوساعته به مقصد رساند مسافرینش را و هیچ خجالت نکشید! هرکس صدای ضعیفه زیاد گوش کند دیگر خجالت نمیکشد!
آن سیدی ای هم که در ضبط پراید خداداد میچرخید پر از خش بود و مجبور شدیم فقط دو قسمت از آن را تحمل کنیم آن دو تا هم از عروسی بودت و بندری و این که «عروس با ناز وارد حجله شد» البته این پایانی بود بر ماجرا. آغاز ماجرا و طوفان در راه،همان حسن است؛ «و ما ادراک ماالحسن!» حسن قرار است امشب وارد اردوگاه شود !! ... .
بچههای اردوگاه از حوارزاده میگویند و از مکتبی به نام حوازیسم. البته در کتابت آن میان مستنسخان اختلاف شده است و برخی آن را هوازیسم نیز خواندهاند. برنجهای ته گرفته و زنده ، ما را یاد پارادوکس میان کولر گازی و یخچال میاندازد. صنعتی بسیار زیبا در ادبیات که جمع بین تناقض کرده است و خود ادیبان معترفند که امری محال را روا کردهاند و لذا برای آنکه فلاسفه فریادشان گوش آسمان را کر نکرده باشد نامش را متناقضنما گذاشتند یعنی نمایشی از تناقض نه خود تناقض !!
آری! بچههای اردوگاه سالادشان با دست به هم زده شده است تا مزهی گوجهی گندیده در تمامی اجزای آن هویدا شود، زبانم لال مثل وجود که در تمامی اجزای عالم ساری و جاری است!
آقای چمنی گوش به حرف بود و دل زندهای داشت مثل همهی مردم ایران زمین، مثل همهی مردم خطهی جنوب، خودش فهمید که شب عید بودن ربطی به موسیقی غنایی ندارد و گناه گناه است.
محمد کنار دست من نشسته بود و من هم پشت سر خداداد، حتی آن موقع هم که خاله پیرزن داستان وارد ماجرا شد محمد کنار دست من بود و هر دوی ما یک جور خودمان را روی صندلی شاگرد جا کردیم تا صوابی کامل برای خداداد چمنی ثبت شود.
محمد خوش کلام بود و خوش مرام، گرچه اول احساس کردم که از وجود من لذت نبرده مثل بعضی بچههای اردوگاه ولی در آخر که از اعتیاد گفت فهمیدم که چقدر دل صافی دارد و روح روانی.
زبان فارسی آغشته به لهجهی بندرعباسی من را به یاد دزفولی و لری از طرفی و زبان ایتالیایی از طرف دیگر میانداخت.
قلم خسته نمیشود ولی آثاری که بر جا میگذارد شاید خواننده را خسته کند و این نویسنده است که حیات نویسندگیاش به قلم است. حالا این خستگی ممکن است در کسی حلول کند ولی آن کس باید بداند که ما هنوز به روستای ریگ متین نرسیدهایم. روستایی که خانههایش را کپر تشکیل داده است، خانههایی که حیاتش عمومی است و به ظاهر حیات ندارد . اگر چه به گونهای دیگر بنگریم حیاتشان کل ایران است... .
«مجید سالاری» یکی از چند موجود آرام بخش در ریگ متین بود، حتی امروز هم که محمدمهدی به جمع ما اضافه شد و بقاء ما را تمدید کرد ، مجید در ریگ متین نشاط دیگری داشت و پیگیری او برای مبحث امام زمان علیه السلام دیدنی است، نمیدانم جای چه کسی خالی است ولی صحبتهای وحدت گوشها را نوازش میداد و هیچ چیز مثل وحدت برای یک سپاه لازم نیست....
مبادی بی ربط:
* این از جهادی نوشت های قدیمی بود. ریگ متین اولی که با گروه جواد الائمه علیهم السلام رفتیم. بسته به نظر خوانندهگان محترم دارد... شاید ادامه داشته باشد.
** وبلاگ تسنیم راه افتاد. سر بزنید. آدرسش را از این بغل بردارید.