من
خیلی وقت است دیگر از خیلی چیزها خوشحال نمیشوم. دیگر باید چند سالی شده باشد.
شاید چهار یا پنج سال. البت بیشتر از اینهاست سالها. اما این چهار پنج سال را
میشود گفت دیگر خیلی عمیق شده است این. اینکه دیگر خیلی از اخبار و اتفاقها نه
غصهدارم میکند و نه خوشحال. در غالب روزهایم، پر از بهجتم و پر از غم. خیلی
وقت است که غصهدار و خوشحال نمیشوم. نه اینکه اتفاقها و خبرها برایم به
اموری خشک و تکراری بدل شده باشند که هیچوقت اینطور نشده است. اما دیگر مهم
نیستند؛ نه اینکه مهم نباشند، تاثیر ندارند. من هستم و خودم. همین.
آن
موقع هم که خبر دادند مدرسهی عالی قبول شدهام هم همینطور بود. سال هشتاد و دو.
بعدترش نیز وقتی گفتند باید بروی زاهدان. بعدش هم وقتی گفتند بیا تهران. هیچکدام
مهم نبودند. نه اینکه مهم نباشند، تاثیر نداشتند.
دیگر
خیلی وقتها خبرها خودشان قبل از آمدنشان در تار و پودم رخنه میکردند. میفهمیدم
بناست چه شود. نه اینکه پیشگویی کنم؛ میفهمیدم فقط. مثل خیلی چیزهای دیگر. من
بودم و خودم. همین. آن موقع هم که گفتند دختر همسایه هم همینطور بود. حتا وقت ِخواستگاری،
حتاتر وقت ِ بله شنیدن، حتا وقتی بابای ِ آخوند ِ دوست ِ دختر ِ همسایه(که بنا
بود با هم یک زوج خوشبخت شویم) داشت صیغه را میخواند هم خوشحال نشدم.
خیلی
وقت است اینطور شدهام. نه اینکه بیاحساس باشم که تار و پودم از احساس شده است.
برای همین است که وقتی رمان و داستان و خاطره و روایت و الخ میخوانم اشک میریزم
و گریه میکنم. میمیرم گاهی از روی ِ اتفاق.
خیلی
وقت است اینطور شدهام. نه اینکه رنجی نداشته باشم و بَبووار زندهگی کنم؛ که میسوزم
با آدمها. دیگر همهی آدمها، برایم مثل ِ خودم هستند. عشق میکنم با همهشان. با
این همه تفاوت. حتا وقتی یکی میآید و دریوری میگوید و میرود هم عشق میکنم با
این لاتبازیشان.
خیلی
وقت است اینطور شدهام.
آدمها یکبار عاشق میشوند. یکبار و تمام. اما ممکن است بارها و بارها محبتی در دلشان قرار بگیرد و رشد کند و رشد کند و رشد کند. اما بیش از همان یکباری که عاشق شدهاند، عاشق نمیشوند. این میشود که بسته به حال و اوضاعشان، عاشق شدنشان ختم ِ به ازدواج میشود و یا نمیشود.
پدر بزرگم ـ که اکنون دیگر در بین ما نیست ـ همیشه میگفت: «من هر چی آدم ِ عاشق دیدم توی زندگیم، یا به هم نرسیدن، یا وقتی رسیدن مردن یا از هم جدا شدن.»
بعضی چیزها خطرناکاند. سختاند. از همه هم خطرناکتر و سختتر، همین زندهگیست. همین حرفهاییست که رد و بدل نمیشود. همین رابطههاییست که برقرار نمیشود. همین نوشتههاییست که هیچگاه خوانده نمیشوند. همین سکوتیست که هیچگاه شنیده نمیشوند. زندهگی سخت است و پر خطر.
****
بعضی احساسها مثل ِ شکوفهاند. باید منتظرشان بود. باید هر روز نگاهشان کرد. هر روز نازشان را خرید. باید منتظرشان بود. اگر منتظر نباشی، نمیفهمیشان و هیچ گاه شکوفهها، گل نمیشوند. انتظار است که میآوردشان.
بعضی احساسها مثل بذر هستند. باید زمینی را بکنی و خراب کنی تا بتوانی در دل ِ آن زمین، بذر را بکاری. حال بسته به بذر، گاه لازم است، قبلش زمین را شخم بزنی و دل و رودهی زمین را بیرون بریزی. گاهی حتا باید زمین را بیاستفاده بگذاری چند سالی و بعدتر بیایی و شخم و کاشتن و الخ.
بعضی احساسها مثل ناخن هستند. بودنشان لازم است و زیبا. اما روئیدنشان وقتی از حد برون زد مایهی سختی و مایهی زشتیست. اگر خوب و به اندازه بلندشان کنی، میشوند مایهی زیباییات. گاه لازم است دستی به سر و رویشان بکشی تا مرتبتر نشان دهند و زیباتر. اگر هم بلد نباشی و ناوارد، باعث میشوی مثلا یکهو بکشند و ناخنی هم که بشکند، باید از ته گرفتنش.
بعضی احساسها نیز مثل علف هرز هستند. کنار رابطههایت، کنار خواندنهایت و کنار خیلی چیزهای خوبی که داری، در میآیند. باید کندشان و گاهی خیلی سخت است تشخیصشان از اصل. گاه کار هر کسی نیست تشخیص اینکه کدام احساسش، علف هرز است و کدام، اصل. کمی بلدی میخواهد که ممکن است گاه هیچکس در زندهگیاش نداشته باشد.
****
خاطرات خطرات دارند. وقتی بگذاریشان زیر ِ رفتارهایت، خطرشان رفع و دفع نمیشود. بیشتر میشود. «آن بعضی احساسها را نباید ببریشان کنج دلت تا بماند و خاک بخورد که باز بعدها، هر وقت دلشان خواست، با بهانه و بی بهانه، بیایند وسط زندگیات و میان لحظههایت قدم بزنند و قد علم کنند و خودی نشان بدهند و ... (اصلش بعضی چیزها کنجی ماندن و خاک خوردنشان کار را بدتر میکند؛ تازه می شوند زیرخاکی و عتیقه هم که میدانی، قیمتش هر روز که بگذرد، بالاتر میرود و دردسر نگهداریاش هم بیشتر!) » (از یک وجب دل)
****
ما
انسانهای فراریئی هستیم، به بهانههای مختلف. ما انسانهای غربتطلبیم، به بهانههای
مختلف. ما انسانهای رازآلوده هستیم، به بهانههای مختلف. ما انسانهای حرفهای
نگفته شدهایم، به بهانههای مختلف. ما آدمهای ارتباط بر مبنای ِ حرفهای نگفتهمان
هستیم. ما انسانهای خاطرهساز هستیم ....
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده است. چقدر حرف دارم برای زدن. چقدر نانوشتهی ناگفته دارم. چقدر حرف و حرف و حرف. گاهی احساس میکنم در حال تمام شدنم. پاییز که میرسد همیشه، جنون میگیردم. جنون حرف زدن در مورد خیلی چیزها. جنون کافه رفتن. جنون ارتباط با آدمهای جدید و حتا بی آنکه اسمشان را لازم باشد بدانم، در مورد شخصیترین احساسهایشان و فکرهایشان حرف زدن. من از خود و آنها از خود. و هر دو بیخود از خویش.
حرف بزنیم و اشک بریزیم. زمان و آسمان و دیوار و صندلی نیز تاب نداشته باشند از این همه شور و هیجان. گاه شده است حتا که احساس کردهام وقتی دارم با کسی حرف میزنم، دیوارها نیز تاب نمیآورند. برای همین صدایم را پایین آوردهام و آرامتر قصه گفتهام با همصحبتم. گیرایی فضا گاه زیاد میشوم که از درون میسوزم. آب میشوم. ای دریغ!
قدم بزنیم و برگهای پاییزی را زیر پایمان رد کنیم و امید ببندیم به جوجههای ِ آخر پاییز و تعدادشان که خدا کند خوب باشد. از بالای ولی عصر رها شویم توی خیابان و بیاییم تا نزدیک های ونک. غصهی وقت را نخوردیم و حرف بزنیم و حرف. آنقدر که راه به این بلندی، کوتاه شود. جوری که جوهرهی صدا گرفته شود و بیشتر با نفسمان حرف بزنیم. پشت گردنمان عرق کند و قلبها، تندتر بزند و سرها بیشتر درد کند. بیخیال!
*
هر سیب یک ترانهی سرخ است بر درخت
خوش آنکه بشنود غزل از سیب کالتر
کبری موسوی قهفرخی
اصلش خیلی حرفها را نمیشود نوشت. یعنی نمیشود با این کلمات ِ متنشده، حرفها را منتقل کرد. حرفها، گاه در فضای ِ بیانشان است که منتقل میشوند و این فضا، خیلی وقتها، در بیان ِ شفاهی است که نقلپذیرند. هرچه، از نوشته نیز نمیتوان گذشت و چارهای نیست. و گاه برای انتقال ِ یک حرف، آدمی مجبور است که کلی بنویسد و حاشیه بسازد تا کمی آن فضا را بتواند بسازد و حرف را منتقل کند. این، یک نکته!
بعدتر اینکه من هر چه که میگردم و هر چه که میبینم و میجورم، اهل ِ نوشتن را، یک آدمهایی با یک شکست ِ قبلی فرض میکنم. یعنی یک آدمهایی که یک باری در زندهگیشان شکست خوردهاند و هنوز، داغ ِ آن شکست، روی سینهشان میسوزد. این است که پناه میبرند به نوشتن و اگر ننویسند، دق. «سنگی بر گوری» ِ جلال هم یحتمل از همین سنخ است و یکبار هم یکی از دوستان ِ نزدیکش همین را میگفت. این پناه بردن ِ به نوشتن، برای همین آدمهای شکستخورده، یکجور مرحم است. یک جور دواست. یک مجرای ِ تنفس است. این است که من هر چه میگردم و هر چه میبینم، آدمهای ِ اهل ِ نوشتن را بیشتر اینگونه میبینم. حالا یا یک زمانی خواستهاند به کسی برسند و عاشق شده بودند و به هزار و یک دلیل ِ مزخرف نرسیدند، یا عاشق ِ انجام کاری بودند و دیگران نگذاشتهاند انجامش بدهد و یا هر مانع ِ دیگری.
بعد من هنوز در گیر و دار ِ این هستم که نویسندهترها، همان یکبار را شکست خوردهاند یا بیشتر از آن. یعنی احتمال میدهم اینکه نویسندهتر شدهاند و نوشتههایشان حرفهایتر و زیباتر است، برای این است که بیشتر از یکبار شکست خوردهاند. و نویسندهتر شدنشان را مدیون ِ شکست خوردن ِ دو باره و چند بارهاند. این است که دوست دارم بروم در نخ ِ اینجور آدمها. بروم و ببینم زندهگیشان چهطور بوده است که تا به این حد زیبا مینویسند. بپرسم ازشان که کدام عشقهای ِ نرسیده و کدام عشقهای ِ نارسیده باعث شده است به نوشتن پناه ببرند. بعد انگار که سر ِ ذوق آمده باشند و نخواهند حرف بزنند، یک چرت و پرتهایی بلغور کنند و بگویند و ماستمالی کنند و خلاص. و من مطمئنتر شوم که این پناه ِ نوشتن، برای آدمهای شکستخورده است.
آدمها، تشنهاند. تشنهی یک رابطهی سالم. تشنهی یک دم گرفتن و یک حرفزدن ِ بیغل و غش. از بس که این دورها، دورهای باطلی شدهاند. از بس که آدمها، «افراد» شدهاند و اُمّتگریز.
بازیها، نقشپذیری میخواهند. یعنی یک نفر باید سعی کند یک نقشی داشته باشد و از نقشش هم فرار نکند. بازیاش کند. جوری که از این «بازی در آوری»، تهش یک چیزی عایدش شود و برایش چیزی مانده باشد
جملهی «یکی هم نیست پیدا شه بیاد منو بزنه برم دوربین بخرم»، یعنی، من «تنها» هستم
از عشق به جز جنون ندیدم امروز
من واسطهی تو و فلانی؟ هیهات
من فاصلهی تو و جنونم امروز
شش دسامبر دو هزار و ده
ـ بدی بیزبانی این است كه نتوانستم دقیق بفهمم چهقدر از كسانی كه مسجد النبی میآمدند اهل ِ مدینه هستند. با این حال، صبحها، بعد از نماز صبح، مأمومین هستند كه همهگی به سمت بقیع حركت میكنند و ادای احترامی هم به اهل بیت میكنند و این در حالیست كه چون جمعیت زیاد است، وهابیها كمتر گیر میدهند و داد و بیدادشان كمتر است. در این خیل ِ جمعیت هم آنجور كه میگفتند اهل مدینه هم هستند و اهل مدینه همه وهابی نیستند و وهابیها بیشتر آنهایی هستند كه طلبه هستند و الخ.
ـ روز ِ آخری، بنا شد استثنائا كاروان ما را ببرند مسجد شیعیان. مسجد شیعیان در مدینه، در اطراف و جوار باغیست كه آن را امام حسن علیه السلام وقت كردهاند. آنجا كه رسیدیم صبح بود و در ِ مسجد بسته. در زدیم و در را باز كردند و رفتیم داخل و چون هنوز صبحانه نخورده بودیم سفره اداختیم و دِ بخور. محیط جالبی بود تشكیل شده از چندین قطعه كه درون همهشان نخلها افراشته شده بودند و محیطهای محصور شده با لیف خرما و غیره را درست كرده بودند. ساختمانی هم بود كه بنای اصلی آنجا بود و ما را آنجا بردند. زیرزمین مانندی بود كه وقتی آنجا رفتیم كاروان دیگری نیز به ما پیوست و كارشناسی آمد و در مورد مكانهای باستانی مدینه توضیح داد. اما دیر. چون روز ِ آخر بود و اگر توضیحات را زودتر داده بود، بیشتر به كارمان میآمد. بعدتر كه توضیحات تمام شد، بیرون رفتیم و آنجا بازاری درست كرده بودن كه فروشندگانش شیعیان مدینه بودند. آنجا بود كه بُرد ِ یمانی خریدم كه كفن كنم و وقتی نعشمان دراز به دراز افتاد، با آن بكنندمان توی قبر. همانجا هم دعا كردم كه نیازی به كفن نباشد و این تیكه گوشت هم ان شاء الله همان موقع مرگ بسوزد و اینها. به چهار هزار تومان كفن خریدم و چند تیكهی دیگر لباس و غیره. بعد هم رفتیم و بعضی مكانهای مدینه را نشانمان دادند. یكیاش شكافی بود در كوهِ احد كه وقتِ جنگ، پیامبر را برای محافظت به آنجا برده بودند. جایی بود كه كاروانها را آنجا نمیبردند و ما استثنائا گروه ما را برده بودند. بگذریم.
ـ خوشگلهای
وهابی را انتخاب كرده بودند برای نصیحت خلقالله كه كارهای شركآلود نكنید و مسلمان
باشید و اگر اجازه میدادی حتا میگفتند آدم باشید و غیره. زیباییشان ـ زیبایی ِ
مردانه البت! ـ به حدّی بود كه پیرمرد ِ سادهای كه بحث كردن و گیر دادن آنها را
دید و كنار ِ دستم ایستاده بود و غائله را تماشا میكرد، آرام گفت كه شمایی كه
اینقدر خوشگل هستید چرا وهابی شدهاید!؟ تصورش به گمانم از شمر و حلّاج و غیره
هم احتمالن آدمهاییست سیبیلو و هیكلی و عصبی كه گوشهی صورتشان هم جای شمشیر
مانده است و اینها. حال كه اینگونه نبوده است و خیلی از ایند آدمها كه ما لعن
و نفرینشان میكنیم، احتمالن در قائدهی همین وهابیهای خوشگل، زیبا بودهاند.
ـ برایم
زیادی بچههای عربها خیلی چشمگیر بود. خانوادهگی آمده بودند و هر كدامشان سه
چهار پنج شش تا بچه دور و برشان ولو بودند و فاصلهی زاییدنشان چیزی در حدود یكی
دو سال. طرف فرصت نداده بود به زنش و مثل ِ این سیگاریها كه سیگار با سیگار روشن
میكنند، بچهها را شیر به شیر در آورده بود. و چشمهای این دختركان و پسركان ِ
عرب كه هنوز حتا بوی ِ تكلیف هم به مشامشان نرسیده بود چقدر زیبا بود و ناخواسته
آدم را یاد ِ شعرهای عرب ِ جاهلی میانداخت كه برای عربیدانی، توی كتابهای سالهای
اول و دوم طلبهگی به خوردمان میدادند و من ان موقع تعجب میكردم كه چرا اینها
این قدر شیفتهی چشم و ابرو و اینها بودهاند. الان بیشتر میتوانم دركشان كنم.
ـ روضهی
منوره، توی مسجد النبیست. بین ِ منبر و قبر پیامبر و اگر اشتباه نكنم تا حدود ِ
چهار ستون به عقب. ستونی هم هست آنجا به اسم ِ ستون توبه كه نزدیك آن بودن و نماز
خواندن و اینها، ثواب دارد و كلی هم حساب و كتاب و قائده. وهابیها هم آنجا
نشستهاند و مواظباند كه كسی خدای ِ نكرده آنجا نماز نخواند و تا بخواهی نماز
بخوانی صدای همهشان در میآید و ناچارت میكنند بنشینی كه در كنار قبر نباید نماز
خواند و همان احتجاجات ِ وهابیها. این قدر هم سواد ندارند كه بفهمند كه نماز
مستحبی شیعه را میشود در هر حالتی خواند و ایستاده و نشسته ندارد و سر ِ كارند و
غیره. روضه كه میرفتم، اطلس و نقشه را باز میكردم و اسم ستونها و جاها و غیره
را در میآوردم و تطبیق میدادم. ستون ابوالبابه و ستون توبه و اصحاب صفه و خانهی
ام ابیها و قبور پیامبر و آن دو نفر و غیره. مثل ِ توریستها كه هی سعی میكنند
بیشتر بدانند، چنین كردم و البت كه دانستن ِ اینها برای تاریخخواندهای مثل من
واجب بود. به این امید كه دریچهای هم گاه باز شود و معرفتی نصیب.
ـ در
مدینه مات بودم. منی كه وقتی سوار ِ قطار، به ایستگاه ِ مشهد میرسیدم، تا گنبد،
در حدّ یك چشم به هم زدن دیده میشد، حالم دگرگون میشد، مدینه نتوانست زیاد به
هق هقام بیندازد. با آنكه مشهد، یك معصوم دارد و اینجا، شش. تاریخی بیشتر از
مشهدالرضا نیز در پسش است و در و دیوارش روضهی مسلم است. مات ِ مات بودم. مثل ِ
آدمهای ولو كه گیج و منگ نماز میخوانند و راه میروند و سر ِ كلاس مینشینند و
غیره.